آنیساآنیسا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 5 روز سن داره

نی نی نازم

خداحافظی با پستونک

گل ناناز مامان این اواخر به این نتیجه رسیدم که واستگی شما به پستونک خیلی افراطی شده و حتی وقتی جلوی چشمت نیست هم با گریه دنبال می می میگردی . من از این بابت خیلی استرس داشتم که اگه وابسته بشی و بزرگتر بشی جدایی از این دوست کوچولو که از شب اول بیمارستان با هم بودین خیلی سختر میشه . برای همین کم کم سعی کردیم تا از این دوست پلاستیکی جدا بشی طی روز اصلا نمیزاشتم جایی پستونکات رو ببینی و شب توی خواب که دنبالش میگشتی می دادم تا از خواب بیدار نشی. یه روز صبح که خودم تو خواب بودم تو پستونک به دهن بیدار شدی تا خوستم پستونک رو از دهنت بردارم با تعجب پستونک رو از دهنت درآوردی و با ذوق گفتی می می یییییییییی گفتم آنی بده مامان اخیه ولی از من اصرار و ا...
6 اسفند 1392

هفده ماهگی

عزیز دل مامان هفده ماهگی هم تموم شد و شما یه ماه هم بزرگتر و خانومتر شدی شدی همدم و همنفس مامان . وقتی مامانی صدام میزنی و پشت سرش جملات نامفهوم به زبان خودت میگی و میخوای بهم چیزی بگی میفهمم که خوشبختی یعنی این . وقتی یه لحظه احساس میکنی پیشت نیستم و تو مشغول بازی شدی و بعدش دنبالم میگردی یعنی لذت . هر روز یه کلمه جدید یاد میگیری و من با ذوق صدات رو ثبت میکنم تا همیشه برام این لحظها زنده بمونه تازگیها یاد گرفتی و با رشوه غذا میخوری . بخور بریم ددر . بخور بریم پیش زهرا(دخمل خاله مامانی که عاشقته) بخور الان سبحان میاد بازی می کنیم و خنده دارترینش این هست که می گم بخور داره تموم میشه و زود کاسه رو نگاه میکنی و تندی دهنت رو باز میکنی و وق...
25 بهمن 1392

شانزده ماه گذشت ... به همین زودی

تنها بهونه زندگی مامان بابا آنیسای ناناز من دیشب بعد از یکماه خونه عزیز بودن برگشتیم خونه خودمون. چند روز پیش که عزیز رو برده بودم دکتر برای بررسی وضعیت عزیز شکر خدا آقای دکتر کلی از وضعیت عزیز راضی بود و بهم اطمینان داد که خطر رفع شده و امیدمون به این هست که دیگه عزیز مریض نشه و تنش همیشه سالم باشه.الهی آمین وقتی از خونه عزیز حرکت می کردیم همچین خوابت میومد که گفتم تو ماشین می خوابی ولی فک کنم فهمیده بودی داریم برمیگردیم خونه . توی آسانسور چشمات رو تا آخرش باز کرده بودی سرت رو به اطراف می چرخوندی و بررسی میکردی . وارد خونه که شدیم کلا خواب از یادت رفت و نمی دونستی کدوم طرف بدویی و ذوق کرده بودی . راس میگن که هیچ جا خونه آدم نمیشه...
27 دی 1392

پانزده ماهگی

آنیسای نازم نمی دونم چرا این روزها خنده و شادی از خونه امون رفته و بیماری عزیز و بستری مجددش در بیمارستان کل زندگی ما رو تحت تاثیر قرار داده .این روها خیلی درگیرم .هم درگیر کاری هم ذهنی . افسردگی خاله الهام بعد از بیماری عزیز و تصمیم خاله سولماز برای برگشتن به تهران فشار روحی منو بیشتر کرده و از طرفی سرماخوردگی شدید شما بعد از یه دوره سخت بیماری که قبلا برات نوشته ام . نمی دونم کی این روزا تموم میشه ولی خوشحالم که هستی و وقتی به تو نگاه می کنم با خودم میگم الی ولش کنه آنیسای نازت رو بچسب. قربونت برم که تند تند بغلم میکنی و وقتی کنترلم رو از دست می دم و از شدت فشار گریه ام میگره جلوم می ایستی و بغض میکنی .همه چی رو تحمل میکنم غیر از ...
20 آذر 1392

چهارده ماهگی

عشق مامان چقدر روزها با سرعت می گذره و چقدر زور چهارده ماه تموم شد .الان که دارم وبلاگت رو می نویسم مریضی و اصلا حالت خوب نیست و خوابیدی .عزیز دل مامانی چقدر دلم می خواد تمام دردها و بیماریت با یه آرزو به جون بخرم و تو اصلا مریض نشی .آنیسای من نه شیر میخوری نه غذا و روز به روز ضعیفتر میشی و مامانی رو نگرانتر می کنی 5 روزی هست که مریضی و اسهال و کمی استفراغ اذیتت میکرد که بالاخره دکتر مجبور شد تا بهت سرم وصل کنه . خیلی گریه کردم و آرزو کردم آخرین باری باشه که این صحنه رو میدیدم .گریه میکردی و اشک می ریختی و بی دفاع بودن تو بیشتر اذیتم میکرد . سوار ماشین که شدیم فورا خوابت برد . وقتی رسیدیم خونه عزیز بد جور بیقراری میکردی و دل همه رو کباب کر...
3 آذر 1392

کجا بودیم این مدت؟؟؟؟؟؟؟

آنیسای نانازم پیش خودت میگی باز مامانی تنبل شده و دست از وبلاگ برداشته .ولی باور کن این مدت فرصت نکردم برات بنویسم . مریض شدن  و بستری عزیز تو بیمارستان و برگشتن ترسهای که از یادمون رفته بود بدترین اتفاق زندگیم بعد از مدت  طولانی بود ولی خدا رو شکر که خدا این بار هم لطفش رو شامل حال ما کرد و مادر مهربونم پیش ما موند .چند روز بعد از مرخصی عزیز از بیمارستان به بهانه ویزیت  دکتر و بیشتر برای عوض شدن حال و هوای عزیز رفتیم پیش خاله سولماز و من و شما دو هفته ای مهمون خاله مهربون شما بودیم. کلی خوش گذشت و با روحیه جدید برگشتیم خونه امون این بود خلاصه ای از اتفاقایی که تو این مدت که نبودم افتاده و دوست ندارم وبلاگ تو جای خستگی ها ...
18 آبان 1392

دومین پائیز زندگیت

آنیسای ناز مامان خوب فصل تابستون تموم شد و دومین پائیز زندگیت رو داری تجربه میکنی .کل روز به غیر از مواقعی که تو خواب ناز هستی یکسره تو خونه راه میری و خنده های پشت سر هم نشون میده که از این بابت کلی خوشحالی .خوب طبیعی هم هست چون توانایی و محدوده  برای ریخت و پاش و شیطونیت زیاد شده . البته این رو هم بگم که منم شکایتی از این موضوع ندارم و روزی صد بار هم کشوها رو خالی کنی جمع میکنم . فکر کنم خدا به مامان یه صبر بالقوه داده . دو تا کلمه جدید یاد گرفتی که وقتی میگی من و بابا امیر ضعف می کنیم برات معلومه خیلی شیرین زبون میشی قربونت برم من  وقتی میگم هاپو چی میگه زودی میگی آپ آپ و وقتی گربه بالای یخچال رو میبینی با تمام وجود میگی پیشیی...
9 مهر 1392

تولد یکسالگی آنیسا

  جوجه یکساله من 22 شهریور جشن تولد شما رو با 3 روز تاخیر برگزار کردیم .خدا رو شکر همه چیز خوب پیشرفت و به هممون خوش گذشت .البته من اینطور حدس میزنم  فقط وقتی نوبت مراسم کیک و فوت کردن شمع شد یه کوچولو عصبانی شدی برای اینکه همه بغلت میکردن و تو اصلا از این کار خوشت نمیاد.تا حالا این رو بهت نگفته بودم نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حتی بغل من هم خیلی به ندرت میمونی مگر اینکه بیرون باشیم یا خوابت بیاد .کلا دوست داری آزاد باشی قربون علایقت بشم منننننننننننننن بعد از این که این مراسم تموم شد باز شدی دخمل نانازی خودم و با یه خیار در دست بین مهمونها راه می رفتی و خنده تحویل همه می دادی عزیز جون ایشالله تولد 100 سالگی و کلی خوشی تو...
30 شهريور 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نی نی نازم می باشد